زخمه
درسال های بی خودِ در خود شکسته ام
از بس قیام کرده دوباره نشسته ام
از بس دویده ام که به آبی رسیم وچاه
از هرچه راه و تشنگی و چاه خسته ام
سرگرم درس و مدرسه و مشق زندگی
در ناگهانِ بهمن و راه های بسته ام
داروندارِعمرمن افتاد از قلم
در دست ِباد دفترازهم گسسته ام
در زیر آسمان شب اندود دیرسال
از سِحرماه کشتی ِتوفان نشسته ام