سنگ و ستاره

بنفشه باش به باغم که سبز برخیزم
که خود بهاری و من خانه زاد پاییزم

وجود تو که مرا می برد به کوچه ی دل
بتاب پنجره ام را که جان برانگیزم

نشد که بگذرد از جوی عیش، زندگی ام
که از تلاقی سنگ و ستاره می ریزم

بر این خسارت گل ها که تیغ می موید
غریب مانده ترین بغض های سرریزم

و باز روز امیدم شکفته می بینم
نشسته برسرگور غرور چنگیزم….