شیوهی خورشید
من نمی دانم چرا بد می کنند
ناسپاسی های بی حد می کنند
باغ فردامان ز گل ها بهره داشت
بد دلی اما خزان انباشت کاشت
بی سبب اسب منم ها تاختند
شیوه ی خورشید را نشناختند
سال ها با اخم ابرش آسمان
خنده را از یاد برده بی گمان
سیل و توفان خانه زاد کِشت ما
باد با خود برد پاس سفره را….
نام جاویدان سعدی را درود
وه چه زیبا نغز و شیوا می سرود:
برسر شاخی یکی بن می برید
عقل دور اندیش را اصلآ ندید
از بنی آدم که اعضای هم اند
پیکری از شادمانی و غم اند
از مّلِک می گفت و مُلک پایدار
با ادای حق مردم برقرار…..
کاش می آموختند از بوستان
رسم سیب و اشتیاق باغبان!
از گلستانْ حرف حرف معرفت
راه تا دریای ژرف معرفت…
کاش می بردند و روح آفتاب
قیمتی تر شاهوار دُرّناب…
صید می کردند و صیادی چنین *
برزبان ها بودو بر فرش زمین
پای عقل و جان عشق و رهروی
بر سریر مهرورزی خسروی…
ای شمایان بار را کج می برید
خُرد بینی را سران و سرورید!
سعدیا آوازه ات پاینده تر
خامه ی اندیشه ات زاینده تر…
*ی/ در صیادی از نوع مصدریست