تقدیم چشم تو

شعری برای چشم تو دیری نگفته ام شعری برای زندگی ام

چشمان تو جادوی رنگ را ازروزگارمن به غنیمت گرفته است

ازصبح دل سیاه من آری..! باورنمی کنی؟ ازچشم خود بپرس چشمت اگرنبود آه..!

ترصیع تابناک رهایی آهوی تیزتکی ست رمنده ازدشت زندگی ام

باورنمی کنی؟ ازقهرخود بپرس قهرت اگرنبود آه..!

در هربهار گل های به گلبرگ های سیب شب های پرشکوفه و لبخنده ی پگاه یادتورا به رخ شعر می کشند

سبزینه ی زلال همه چشمه سارها درفصل تب گرفته ی تابستان در دوردست کوه

پاییز بانوی دلفریب موقر زیبای دلشکسته ی مغموم باآفتاب طالع زردش

با چهره ی گرفته ی معصوم غم های گاه گاه تورا آواز می دهد

و برفی که درغروب دلم یکریز می بارد

تا اندکی زشب این خانه ی شکسته نمی پاید

این شعرآخرم تقدیم چشم تو!