خدعه

تلافی ِسال ها بی خوابی
مبارکی ِتحقق رؤیایش را
به خواب خوش فرو غلتید
که از هر شش جهت
کرانه ها “طلا و لاجورد “می نمود

تا چشم گشود
آستین های خالی اش آویزان شد
آبی ها همه قرمز
ساده دلی اش را به درد خندید
که جمع کردن آب ریخته
با قاشق بود!