آشفتگی
دلم هزارجا خانه کرده از
اِشغال درّه ی پروانه ها
فروپاشی جماهیر تالاب ها
خانه به دوشی قوها
مرغابی ها
مرگ آبی ها
تورهای آویزان ماهیگیران
نخل های سوخته
غربت همسایه ها
وپرنده هایی
که به دیدار بهار می آیند
رسیده نرسیده
گل ها را باد می برد تا
چکاوک زخمیِ حنجره ی گلپا…
دربند هزارکس ام و هزار چیز…
هان….! خواب شاکی
با چنین حال آشفته
کجای چشمانم می توانم بنشانمت
کجای حباب آسودن ام؟!