مهمانی چشمان تو

پس از مهمانی چشمان تو دریافتم آن شب به دشت سینه ات رم کرده آهوی گریزانی

که پیمانش نهادی نام و گفتی عشق آیینم!

به یادت هست می گفتی؟ هجوم سیل تنهایی گرفته خانه ام در خود

زدستانت پلی کن ورنه بادم از این طغیان…

ومن آغوش دل را باز کردم در به روی تو نه مهمان بلکه صاحبخانه ات کردم!

کنون ای تلخ ِشیرین وش به تشیع دل خود از مزار عشق می آیم که خورشیدش سیه پوشیده بارانش کویر خشک تفتیده ست

ومن تا گشته ام بر ساق هایم چون نیِ صبری!